تبليغاتX
ماه آبی

آخر قصه ها و داستان ها و فیلم ها همیشه خوبه... من عادت کردم به این... به اینکه بعد از کلی بدبختی ادم به خوشی میرسه...

پس چرا نمیرسم؟ چرا فقط همه چیز بدتر میشه؟

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 21:58 | لینک ثابت |


میشنوی صدامو؟

نوشته شده توسط آ_عامری در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ساعت 23:33 | لینک ثابت |


چی شده مگه؟ یه نیمچه امیدی ام بود که پرید... چیزی شده مگه؟

نوشته شده توسط آ_عامری در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت 23:45 | لینک ثابت |


مگه نگفتی اونقدری بلا میدی که صبر بنده ات تموم بشه؟ مگه نگفتی بعدش گشایشه؟ نگام کن.. من دیگه طاقت ندارم. میبینی؟

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 21:24 | لینک ثابت |


بیخیال ...

نوشته شده توسط آ_عامری در یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 23:35 | لینک ثابت |


یه وقتهایی دردها و غمهای آدم تلنبار میشن... میشن یه بغض که شکسته نمیشه اما همیشه هست...

بعد یه وقتهایی فقط منتظر یه ضربه ای...حتی کوچیک برای شکستن این همه بغض و درد..


نوشته شده توسط آ_عامری در یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 15:30 | لینک ثابت |


 آخر همین روزها عشق تو مرا شاعر میکند...

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 ساعت 23:29 | لینک ثابت |


خدا هیچکسی رو به این روزی که من افتادم نندازه. خیلی درد داره. خیلی

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 ساعت 19:3 | لینک ثابت |


مگه پناه ِ من نیستی؟

*انت کهفی

نوشته شده توسط آ_عامری در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 ساعت 19:2 | لینک ثابت |


روزا میان و میگذرن... اما نه همینطوری من نگرانشونم... نمیزارم همینطوری بگذرن... باید خوب بگذرن... باید...


نوشته شده توسط آ_عامری در جمعه بیست و پنجم دی 1388 ساعت 23:19 | لینک ثابت |